تبليغاتX
کلبه اهل دل





















کلبه اهل دل

رموز مستی و رندی ز من بشنو نه از واعظ که با جام و قدح هردم ندیم ماه و پروینم

پشت شیشه باد شب رو جار می زد

برف سیمین شاخه ها را بار می زد

پیش آتش

یار مه وش

نرم نرمک تار می زد

جنبش انگشت های نازنینش

به، چه دلکش

به، چه موزون

رقص های تار و گلگون

بر رخ دیوار می زد

موج های سرخ بالا می رفتند بالا روی پرده

بچه گربه جست می زد سوی پرده

جام های می تهی بودند از بزم شبانه

لیک لبریز از ترانه

توله ام با چشم های تابناکش

من نمی دانم چه ها می دید در رخسار آتش

ابر های سرخ و آبی؟

روز های آفتابی؟

چون دل من

پنجه ی نرم نگار خوشگل من

بسته می شد، باز می شد

جان من لرزنده از ماهور و از شهناز می شد

چشم هایم می شدند از گرمی پندار سنگین

پلک ها از خواب خوش می آمدند آهسته پایین

با بر مور یک جان می رفت بیرون

در بهشتی پاک و موزون

ای زمین بدرود با تو

ای زمین بدرود با تو

سوی یک زیبایی نو

سوی پرتو

دور از تاریکی و شب

دور از بیماری  و تب

دور از نیرنگ هستی

رنج و پستی

تیره روزی

کشمکش، دیوانگی، بی خانمانی، خانه سوزی

دارد اینجا آشیانه

آرزوی پاک و مغز کودکانه

آرزوی خون و نیروی جوانی

دارد اینجا زندگانی

دور از همچشمی شیطان و یزدان

دور از آزادی دیوار زندان

دور

دور از درد پنهان

دور

گفتم دور؟ گفتم سوی خوشبختی پریدم

پس چرا ناگه صدای توله ی خود را شنیدم

چشم ها را باز کردم آه دیدم:

یار رفته

یار رفته

آن همه آهنگ خوش از پرده ی پندار رفته

بر درخت آرزوی کهنه ی من خورده تیشه

نونهال آرزوی تازه ای شل شد ز ریشه

پشت شیشه

باز برف سیم پیکر شاخه ها را بار می زد

باز باد مست خود را بر در و دیوار می زد

در رگ من نبض حسرت تار می زد...

 

 تصور  پندار   دروغ     شعر    عین صداقت    عرفان    عشق    خیال    رویا     هر اسمی که برای این نوشته ها میذارید به نظرتون احترام میذارم اما یک لحظه بهشون فکر کنید! تصورشون کنید!لمسشون کنید...

 

 

مادرس سحر بر سر می خانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش

این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد

تا روی در این منزل ویرانه نهادیم

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را

مهر لب او بر در این خانه نهادیم

در خرقه از این بیش منافق نتوان بود

بنیاد ازین شیوه ی رندانه نهادیم

چون می رود این کشتی سرگشته که آخر

جان در سر آن گوهر یکدانه نهادیم

المنته لله که چو ما بی دل و دین بود

آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم

قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ

یارب چه گدا همت و بیگانه نهادیم

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 0:26 توسط آرین دخت|

درود...

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 15:44 توسط آرین دخت|

مسجد سر راه از آن گذشتیم بر روی درش چنین نوشتیم در میکده هم خدای بینی با مرد خدا اگر نشینی سلام رضا جان بهار شمام مبارک! نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ شده نگفته ها زیاده گفتنی ها بیشتر از اون در یک کلام :دلتنگتم نتونستم برات کامنت بذارم گفتم یه پست جدید مخصوص شما بذارم هنوزم میای تو وبلاگم ؟
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 3:4 توسط آرین دخت|

سلام دوستان!

امیدوارم حال همتون خوب باشه!

ببخشید به زودی آپ خواهم شد!

سلام رضا جان!

به زودی میام پیشت!

تا درودی دیگر بدرود!

پیروز باشید!

نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 21:21 توسط آرین دخت|

فرستادن کیخسرو گودرز را به جنگ تورانیان:

 

پس آگاهی آمد به پیروزشاه

که آمد ز توران به ایران سپاه

جفا پیشه بد گوهر افراسیاب

ز کینه نیابد شب آرا م و خواب

بر آورد خواهد همی سر ز ننگ

فراز آمد از هر سوی ساز جنگ

همی زهر ساید به نوک سنان

که تابد مگر سوی ایران عنان

سواران توران چو سیصد هزار

همی کرد خواهد ز جیحون گذار

سپاهی که هنگام ننگ و نبرد

ز جیحون به گردون بر آرند گرد

دلیران به درگاه افراسیاب

ز بانگ نبیره نیابند خواب

ز آواز شیپور و بانگ درای

تو گویی که آید همی دل ز جای

گر آید به ایران به جنگ آن سپاه

هزبر دلاور نیابند راه

سر مرز توران به پیران سپرد

سپاهی فرستاد با او نه خورد

سوی مرز خوارزم پنجه هزار

کمر بسته سخت از در کارزار

سپهدارشان شیده ی شیر دل

کز آتش ستاند به شمشیر دل

سپاهی به کردار پیلان مست

که از تاب ایشان شود کوه پست

چو بشنید گفتار کار آگهان

پر اندیشه بنشست شاه جهان

پس آن گاه چنین گفت کای بخردان

من ایدون شنیدستم از موبدان

که چون ماه ترکان بر آید بلند

ز خورشید ایرانش آید گزند

سیه مار چون سر بر آرد بکوب

ز سوراخ پیچان شود سوی چوب

چو خسرو به بیداد کارد درخت

بگرد آورد پادشاهی و تخت

همه موبدان را بر خویش خواند

شنیده سخن پیش ایشان براند

نشستند با پادشاه ایران به راز

بزرگان و فرزانه ی رزم ساز

چو دستان و رستم چو گودرز و گیو

چو شید وش و رهام و فرهاد نیو

دگر بیژن گیو با گستهم

چو گرگین و چون زنگه و گژدهم

چو طوس سر افراز نوذر نژاد

فریبرز کاوس فرخ نهاد

چو این نام داران لشکر همه

که بودند شاه جهان را رمه

ابا پهلوانان چنین گفت شاه

که ترکان همی تاج جویند و گاه

چو دشمن سپه کرد شد تیز چنگ

نباید بسیچید ما را درنگ

بفرمود تا بر درش گاودم

دمیدند و بستند رویینه خم

از ایوان به میدان خرامید شاه

بیاراستند از بر پیل گاه

بزد مهر در جام بر پشت پیل

زمین را تو گفتی بر اندود نیل

هوا نیلگون شد زمین رنگ رنگ

دلیران لشکر بسان پلنگ

به چنگ اندرون گرز و سر پر ز کین

ز گردان چو دریای جوشان زمین...

 

 

درود بر شما خوانندگان گرامی!

میبینید زبان (فردوسی) یا به زبان پارسی همان (پردیسی) بزرگ

تا چه اندازه شیرین است؟چه خوب میشد اگر ما هم تلاش میکردیم

مانند او با شیوه ی برگزیدن واژگان برای سخن گفتن در زنده نگاه داشتن زبان و فرهنگمان کوشا باشیم.این گونه روان او هم آرام خواهد گرفت که تشویشش از کم توجهی ماست!بیایید از همین دم پارسی گویی را آغاز کنیم!

مهربانی میکنید اگر واژه ای بیگانه در نوشتار من هست، گوشزد فرمایید.

سپاسگذارم.

(البته بیشتر سپاسگزار میشوم اگر واژه ای پارسی برای (کم توجهی) به من بیاموزید.)

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:8 توسط آرین دخت|

داستان دوازده رخ

 

درود بر همه ی خوانندگان گرامی!

حقش بود که شاهنامه از اولین داستان نقل میشد، ولی نخست از حکیم توس و سپس از خوانندگان گرامی پوزش میخواهم که این داستان برایم بسیار خاطره انگیز

است و بسیار هم جذاب.وشاید با یک داستان تا به حال نقل نشده و جذاب بتوان خوانندگان را بهتر جذب نامه ی باستان ایران کرد.

زمانی که شروع کردم به خوندن این داستان در دوره ی راهنمایی تحصیل میکردم.

اون زمان تصمیم گرفتم به نثر درش بیارم تا اگه بچه ای به سن من خواست بخونه این قدر اذیت نشه، اگه اشتباه نکنم تقریبا نصفش رو هم به نثر در آوردم و ویرایش کردم. اون موقع یه فرهنگ تک جلدی عمید و یه 6 جلدی دکتر معین کنارم گذاشته بودم و یه دهخدا هم رو کامپیوترم نصب کرده بودم.یه واژه نامک هم از همسایمون که دبیر ادبیات بود امانت گرفتم.واژه نامک از همش بیشتر به درد این کار میخوره.چون مخصوص شاهنامه تالیف و تدوین شده.آخرین چاپش اگر اشتباه نکنم مال سال 1342 باشه و به دستور شاهنشاه آریا مهر یا ملکه چاپ میشه.جلدش هم به رنگ آبی آسمونی هستش.الان که به شیوه ی کتاب خوندن اون زمانم فکر میکنم خندم میگیره، گرچه الانم جز اندک بضاعت ادبی ندارم!

فضای داستان در زمانی شکل میگیره که همه ی نقشه های افراسیاب پادشاه نیرنگ باز توران زمین نقش بر آب میشه و رستم پهلوان بزرگ ایران زمین بزرگترین اشتباه زندگیش (کشتن سهراب)رو مرتکب شده.در این زمان که رستم متوجه میشه همه چیز زیر سر افراسیابه، خاک توران رو از عصبانیت به توبره میکشه!افراسیاب که آبروی خودش رو رفته میبینه و بازنده ی اصلی رو کسی جز پادشاه توران نمیدونه، به فکر انتقام میفته و باز اندیشه ی نقشه پردازو خرد بد سگالش به تکاپو میفته!

 

و اینک آغاز داستان از زبان فردوسی بزرگ:

 

جهان چون بر آری بر آید همی

بد و نیک روزی سر آید همی

چو بستی کمر بر در راه آز

شود کار گیتی به تو بر دراز

ره دانشی گیر و پس راستی

کزین دو نگیرد کسی کاستی

به یک روی جستن بلندی سزاست

وگر در میان دم اژدهاست

پرستنده ی آز و جویای کین

به گیتی ز کس نشنود آفرین

و دیگر که گیتی ندارد درنگ

سرای سپنجی چه پهن و چه تنگ

چو سرو سهی کوژ گردد به باغ

برو بر شود تیره روشن چراغ

شود برگ پژمرده و بیخ سست

سرش سوی پستی گراید نخست

برآید ز خاک و شود باز خاک

همه جای ترس است و تیمار و باک

سرمایه ی مرد سنگ و خرد

به گیتی بی آزاری اندر خورد

اگر خود بمانی به گیتی دراز

ز رنج تن بر آید به رفتن نیاز

یکی پهن دریاست بن ناپدید

در گنج رازش ندانی کلید

اگر چند یابی فزون بایدت

جهان خورده یک روز بگزایدت

سه چیزت بباید کزین چاره نیست

از آن بر سرت نیز پیغاره نیست

خوری یا بپوشی و یا گستری

سزد گر به چون و چرا ننگری

کزین سه گذشتی همه رنج آز

اگر بخردی جز به شادی مناز

خود آنی که با تو نماند جهان

چه رنجانی از آز روشن روان

بخور هرچه داری و بیشی مجوی

که از آز کاهد همی آبروی

 

(در خواندن افراسیاب سپاه را)

 

دل شاه ترکان چنان کم شنود

همیشه به درد از پی آز بود

از آن پس که برگشت از آن رزمگاه

که رستم بدو کرد گیتی سیاه

بشد تازیان تا به خلخ رسید

به ننگ از کیان سر شده ناپدید

به کاخ اندر آمد پر از آزار دل

ابا کاردانان هشیار دل

به پیران و گرسیوز رهنمون

قراخان و با شیده و کرسیون

بدیشان همه راز دل برگشاد

گذشته سخن ها همه کرد یاد

که تا بر نهادم به شاهی کلاه

مرا گشت خورشید تابان و ماه

مرا بود بر مهتران دسترس

عنان مرا بر نتابید کس

به هنگام شاه منوچهر باز

نبد دست ایران به توران دراز

شبیخون کنون تا در خوان من

از ایران بیارند بر جای من

دلاور شد آن مردم نا دلیر

گوزن اندر آمد به بالین شیر

بدین کینه گر ما بسازیم زود

وگر نه بر آرند از این مرز دود

سزد گر کنون گرد این کشورم

سراسر فرستادگان گسترم

ز ترکان و از چین هزاران هزار

کمر بستگان از در کارزار

بر آریم بر گرد ایران سپاه

بسازیم بر هر سوی رزمگاه

همه موبدان رای هشیار خویش

نهادند بر گفت سالار خویش

که ما را ز جیحون بباید گذشت

زدن کوس شاهان بر آن پهن دشت

به آموی لشکرگهی ساختن

شب و روز ناسودن از تاختن

که آن جنگ است و خون ریختن

ابا گیو و رستم برآویختن

سر افراز گردان گیرنده شهر

به پیگان جنگ آبداده به زهر

چو افراسیاب آن سخن ها شنود

برافراخت از تخت و شادی نمود

ابر پهلوانان و بر موبدان

بکرد آفرینی به رسم کیان

نویسنده ی نامه را پیش خواند

سخن هرچه بایست با او براند

فرستادگان خواست از انجمن

به نزدیک فغفور و شاه ختن

فرستاده نامه به هر کشوری

به هر نامداری و هر مهتری

سپه خواست کاندیشه ی جنگ داشت

ز رستم بدان گونه دل تنگ داشت

دو هفته بر آمد ز چین و ختن

ز اطراف ترکان شدند انجمن

چو دریای جوشان زمین بر دمید

چنان شد که کس روی هامون ندید

گله هرچه بودش ز اسپان یله

به شهر اندر آورد یکسر گله

همان گنج ها که از کی تور باز

پدر بر پسر بر همی داشت راز

سر به در ها را گشادن گرفت

شب و روز دینار دادن گرفت

چو لشکر سراسر شد آراسته

بدان بی نیازی شد از خواسته

ز گردان گزین کرد پنجه هزار

همه رزم جویان سازنده کار

به شیده که بودش نبرده پسر

ز شیران جنگی بر آورده سر

چنین گفت کاین لشکر رزم ساز

سپردم تو را رزم خوارزم ساز

نگهدار آن مرز خوارزم باش

همیشه کمر بسته ی رزم باش

دگر پنجه از نامداران چین

بفرمود تا کرد پیران گزین

بدو گفت تا شهر ایران برو

نگه کن تو آن تخت سالار نو

در آشتی هیچ گونه مجوی

سخن جز به کینه ابا او مگوی

کسی کاو زند آب و آتش به هم

ابر هر دو بر کرده باشد ستم

دو پر مایه بیدار دل پهلوان

یکی هوشور پیر و دیگر جوان

برفتند با پند افراسیاب

به آرام پیر و جوان با شتاب

ابا کوس زرین و گوپال و تیغ

خروشان به کردار غرنده میغ

...

واین داستان ادامه دارد...

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:6 توسط آرین دخت|

 

(این پست تقدیم میشود به یکی از کم یاب ترین آدمای عصر حاظر، آقا رضا از وبلاگ موسیقی اصیل ایرانی آرام بخش دل ها)

دیر زمانیست روی شاخه ی این بید

مرغی بنشسته کاو به رنگ معماست

نیست هم آهنگ او صدایی، رنگی

چون من در این دیار تنها، تنهاست

 

گرچه درونش پر ز هیا هوست

مانده بر این پرده لیک صورت خاموش

روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف

بام و در این سرای میرود از هوش

 

راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،

قالب خاموش او صدایی گویاست

میگذرد لحظه ها به چشمش بیدار

پیکر او لیک سایه-روشن رویاست

 

رسته ز بالا و پست بال و پر او

زندگی دور مانده:موج سرابی.

سایه اش افسرده بر درازی دیوار

پرده دیوار و سایه:پرده ی خوابی.

 

خیره نگاهش به طرح های خیالی

آنچه در این چشم هاست نقش هوس نیست

دارد خاموشی اش چو با من پیوند

چشم نهانش به راه صحبت کس نیست

 

ره به درون میبرد حکایت این مرغ:

آنچه نیاید به دل، خیال فریب است

دارد با شهر های گم شده پیوند:

مرغ معما در این دیار غریب است

 

سهراب-مرغ معما-مرگ رنگ

 

 

خیلی دوست دارم نظر و برداشتتون رو از این شعر جالب بدونم.اگه دوست داشتید بیخبرم نذارید.ممنونم

خیلی وقت هم هست که به شاهنامه سر نزدیم.تو آپ بعدیم منتظرش باشید.

 

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 22:39 توسط آرین دخت|

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم

سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم

من از دل این غار و تو از قله آن قاف

از دل به هم افتیم و به جانانه بگرییم

دودی ست در این خانه که کوریم ز دیدن

 چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم

آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان

شمعیم که در گوشه کاشانه بگرییم

این شانه پریشان کن کاشانه دل هاست

 

یک شب به پریشانی از این شانه بگرییم

من نیز چو تو شاعر افسانه خویشم

بازآ به هم ای شاعر افسانه بگرییم

پیمان خط جام، یکی جرعه به من داد

کز دور حریفان دو سه پیمانه بگرییم

برگشتن از آیین خرابات نه مردیست

می مرده بیا در صف میخانه بگرییم

از جوش و خروش خم و خم خانه خبر نیست

با جوش و خروش خم و خم خانه بگرییم

با   وحشت دیوانه بخندیم و نهانی

در فاجعه ی حکمت فرزانه بگرییم

با چشم صدف خیز که بر گردن ایام

خر مهره ببینیم و به دردانه بگرییم

آیین عروسی و چک چانه زدن نیست

ستند همه چشم و چک و چانه بگرییم

بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار

جغدی شده شب گیر به ویرانه بگرییم

پروانه نبودیم در این مشعله باری

شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم

بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما

با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم

بگذار به هذیان تو طفلانه بخندند

ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم

(شهریار)

 

 

 

نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی

گرچه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی

شرمسار تو ام ای دیده از این گریه خونین

که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی

ای اجل گر سر ان زلف درازم به کف افتد

وعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردی

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:39 توسط آرین دخت|

یاد آن روزی که با خوبان سری می داشتم

جان به جانانی و دل با دلبری می داشتم

گر گلی میشد به باد بی نیازی زین چمن

عندلیب آسا هوای دیگری می داشتم

بو که گویندم که هست اندر فلان کشور بتی

گوش بر افسانه ی هر کشوری می داشتم

تا مگر آید برون زیبا نگاری از دری

رسم دریوزه به هر خاک دری می داشتم

تا بتابد ناگهان ماهی ز عالی منظری

دیده هر جا میشدم بر منظری می داشتم

هر کجا مرغی به بام خوب رویی دیدمی

گفتمش من کاش هم بال و پری می داشتم

بهر تسخیر پری رویان به افسون سخن

در بغل ز اشعار جامی دفتری می داشتم

 

 

 

صدای آب می آید، مگر در نهر تنهایی چه میشویند؟

لباس لحظه ها پاک است

میان آفتاب هشتم دی ماه

طنین برف، نخ های تماشا، چکه های وقت

طراوت روی آجر هاست، روی استخوان روز

چه می خواهیم؟

بخار فصل گرد واژه های ماست

دهان گلخانه ی فکر است

 

سفر هایی تو را در کوچه هاشان خواب میبینند

تو را در قریه هایی دور مرغانی به هم تبریک می گویند

 

چرا مردم نمی دانند

که لادن اتفاقی نیست،

نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آب های شط دیروز است؟

چرا مردم نمی دانند

که در گل های ناممکن هوا سرد است؟

(سهراب سپهری)

 

 

 

از هجوم روشنایی شیشه های در تکان میخورد.

صبح شد، آفتاب آمد.....................................

 

 

برگ درختان سبز در نظر هوشیار         هر ورقش دفتریست معرفت کردگار

 

 

و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ.

به طنین گل سرخ پشت پرچین سخن های درشت....

........................................................................

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 23:6 توسط آرین دخت|

 

                                   گفتار در آفرینش مردم

 

چو زین بگذری مردم آمد پدید

چو این بند ها را سراسر کلید

سرش راست بر شد چو سرو بلند

 به گفتار خوب و خرد کار بند

پذیرنده ی هوش و رای و خرد

مر او را دد و دام فرمان برد

ز راه خرد بنگری اندکی

که معنی مردم چه باشد یکی

مگر مردمی خیره دانی همی

جز این را ندانی نشانی همی

تو را از دو گیتی بر آورده اند

به چندین میان جی بپرورده اند

نخستین فطرت پسین شمار

تویی خویشتن را به بازی مدار

شنیدم ز دانا دگر گونه زین

چه دانیم راز جهان آفرین

نگه کن سرانجام خود را ببین

چو کاری بیابی بهی برگزین

به رنج اندر آری تنت را رواست

که خود رنج بردن به دانش سزاست

چو خواهی که یابی ز هر بد رها

سر اندر نیاری به دام بلا

بوی در دو گیتی ز بد رستگار

نکو کار گردی بر کردگار

نگه کن از این گنبد تیز گرد

که درمان ازویست ازویست درد

نه گشت زمانه بفرسایدش

نه این رنج و تیمار بگزایدش

نه از جنبش آرام گیرد همی

نه چون ما تباهی پذیرد همی

ازو دان فزونی ازو دان شمار

بد و نیک نزدیک او آشکار

 

                             

                                         گفتار اندر ستایش خرد

 

کنون ای خردمند وصف خرد

بدین جایگه گفتن اندر خورد

بگو تا چه داری بیار از خرد

که گوش نیوشنده زو برخورد

خرد بهتر از هر چه ایزدت داد

ستایش خرد را به از راه داد

خرد رهنمای و خرد دلگشای

خرد دست گیرد به هر دو سرای

ازو شادمانی ازویت غم است

ازویت فزونی ازویت کم است

خرد تیره و مرد روشن روان

نباشد همی شادمان یکزمان

چه گفت آن هنرمند مرد خرد

که دانا ز گفتار او بر خورد

کسی کو خرد را ندارد ز پیش

دلش گردد از کرده ی خویش ریش

هشیوار دیوانه خواند ورا

همان خویش بیگانه خواند ورا

ازویی به هر دو سرای ارجمند

گسسته خرد پای دارد به بند

خرد چشم جان است چون بنگری

تو بی چشم جان آن جهان نسپری

نخست آفرینش خرد را شناس

نگهبان جان است و آن را سپاس

سپاس تو گوش است و چشم و زبان

کزینت رسد نیک و بد بیگمان

خرد را و جان را که یارد ستود

وگر من ستایم که یارت شنود

حکیما چو کس نیست گفتن چه سود

ازین پس بگو کافرینش که بود

تویی کرده ی کردگار جهان

شناسی همی آشکار و نهان

همیشه خرد را تو دستور دار

بدو جانت از ناسزا دور دار

به گفتار دانندگان راه جوی

به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

ز هر دانشی چون سخن بشنوی

از آموختن یک زمان نغنوی

چو دیدار یابی به شاخ سخن

بدانی که دانش نیاید به بن

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 20:6 توسط آرین دخت|


آخرين مطالب
»
»
» پیغام دوست
»
» ادامه ی داستان دوازده رخ
» هزار و یک شب ازشاهنامه برای شهریاران عزیز!
» باز هم این سهراب است بزرگ و پر معنا،به رنگ یک آگاهی آرام، یک جوشش لطیف...
» بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
» ای جان جان بی تن مرو!
» باز هم گفتگویی با پدر حکمت ایران، فردوسی بزرگ

Design By : Pichak