X
تبلیغات
کلبه اهل دل





















کلبه اهل دل

رموز مستی و رندی ز من بشنو نه از واعظ که با جام و قدح هردم ندیم ماه و پروینم

 

 

 

با عرض پوزش از شاعر بزرگ (سهراب سپهری)

 

(واحه ای در لحظه)

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جاییست

پشت هیچستان رگ های هوا

پر قاصد هاییست که خبر می آرند

از گل واشده ی دور ترین بوته ی خاک

روی شن ها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفیست

که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

ودر این تنهایی

سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من...

 

 

دیشب (سهراب)عزیز از قلم غافل و نا آگاه من افتاد و من شرمندش شدم،

واسه همینم امشب تصمیم گرفتم فقط از خودش شعر بذارم.بازم میگم:

معذرت میخوام سهراب عزیز!

 

(سوره ی تماشا)

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به شما میتابد

و به آنان گفتم:

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین گوهر ناپیداییست

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز، وبه افزایش رنگ

به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن های درشت

و به آنان گفتم:

هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود

آنکه نور از سرانگشت زمان برچیند

میگشاید گره پنجره ها را با آه

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم،گفتم:

چشم را باز کنید،آیتی بهتر از این میخواهید؟

میشنیدم که به هم میگفتند:

سحر میداند، سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد

خانه هاشان پر داوودی بود

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش

جیبشان را پر عادت کردیم

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:16 توسط آرین دخت|

 گردشی در ادبیات

 

 

یکی از توصیفات مختصر و جالب شاهنامه:

بر آن تخت سودابه ی ماهروی

بسان بهشتی پر از رنگ و بوی

نشسته چو تابان سهیل یمن

سر زلف و جعدش شکن بر شکن

یکی تاج بر سر نهاده بلند

فرو هشته تا پای مشکین کمند

پرستار نعلین زرین به دست

به پای ایستاده سر افکنده پست

 

به قول حافظ:

غلام همت آنم که زیر این چرخ کبود

 از هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

 

 

تکه ای هم از دل نوشته های اخوان ثالث:

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

 

 

 

 

نوبتی هم که باشه دیگه نوبت فروغه:

کاش چون پرتو خورشید بهار

سحر از پنجره می تابیدم

از پس پرده ی لرزان حریر

رنگ چشمان تو را می دیدم

 

((امروز نهال گردو آن قدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش معنی کند!))

 

 

 

 

با فردوسی شروع کردم چون اگر نبود هیچ کدوم از ما هم نبودیم، و اما غرض سر زدن به چند تا از شعرای بزرگ معاصر بود که امیدوارم خوب بوده باشه!

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 21:31 توسط آرین دخت|

تشویش

 

چه سوداییست امشب،چه بلواییست درونم!

امشب سیاه پوشم، خنده زنان ناله میکنم و خاموشم.

به مردابم افکنده اند،

برای محو شدن، یا رنگ باختن و رها شدن، برای گشتن و گشتن و گوی دوار شدن، میکوشم    تا سر از پا نتوانندم شناخت

در این دنیای عجیب دریغ از یک وجب خاک که از آن من باشد،دریغ از یک دل که جای من باشد!

پروردگارا! سیاه پوش بخت خویشم...

ای وای من!        ای وای من!

 

بختی دارم چو چشم خسرو همه خواب

چشمی دارم چو لعل شیرین همه آب

جسمی دارم چو جان مجنون همه درد

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

 

00:17 بامداد یکشنبه 28/4/88

 

 

 

 

 

 

محراب ابروانت خواند نماز دل ها

آری، بمیرد آن دل کز خون وضو ندارد

(شهریار)

 

 

 

 

 

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران

پیکی ندوانید و پیامی نفرستاد

سوی من وحشی صفت عقل رمیده

آهو روشی،کبک خرامی نفرستاد

دانست که خواهم شدنم مرغ دل از دست

وز آن خط چون سلسله دامی نفرستاد

فریاد که آن ساقی شکر لب سرمست

دانست که مخمورم و جامی نفرستاد

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات

هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

حافظ به ادب باش که واخواست نباشد

گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد

(حافظ)

 

 

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیز رو

ساقیا جامی بده تا بیاسایم دمی

(حافظ)

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 1:9 توسط آرین دخت|

ساقیا از سر بنه این خواب را

آب ده این سینه ی پر تاب را

مطربا یکدم به کت نه بربطی

زورق تن را بیفکن در شطیر

از دف و نی زهره را در رقص آر

وز نوای چنگ و بربط اشک بار

کینه ساز است این جهان فتنه گر

بر دل دانا که می سازد دگر

خیز و بگریز از جهان عقل و هوش

وز نوای چنگ و نی انداز هوش

(صدرالدین محمد قوام شیرازی)

 

 

 

 

 

 

سلام دوستان!

از امروز منم به جمعتون اضافه شدم

دوست دارم با همتون دوست بشم

به وبلاگ من خوش آمدید

 

 

 

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

وی مرغ بهشتی که دهد دانه و ابت

(حافظ شیرازی)

 

 

 

 

در کنار دجله سلطان بایزید

بود فارق بال از خیل مرید

ناگه آوازی شنید ز بام کبریا

خورد بر گوشش کای شیخ ریا

میل آن داری که بنمایم به خلق

آن چه داری در میان کهنه دلق

گفت یارب میل آن داری تو هم

شمه ای از رحمتت بنمایم رقم

تا خلایق از عبادت کم کنند

از نماز و روزه و حج رم کنند

بازش آمد کردگار اندر سخن

نی ز ما و نی ز تو رو دم مزن

 

 

 

 

 

 

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است

باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست

گویی به مثل پیرهن رنگرزان است

دهقان به تعجب سرانگشت گزان است

 

 

 

 

 

طاووس بهاری را دنبال بکندند

پرش ببریدند و به کنجی بفکندند

خسته به میان باغ به زاریش پسندند

با او نه نشینند و نه گویند نه خندند

وین پرنگارینش بر او باز نبندند

 

ناز آن زلفی که تارش مال ماست

ناز آن چشمی که سویش مال ماست

ناز آن چوپان که سازش مال ماست

ناز آن یاری که قلبش یاد ماست

تقدیم به شیدای شب

 

 

 

 

ره بود و من خسته گام میزدم

در سایه سار کوچه ها نقش تو بر سراب میزدم

عطر تو را به هر رهگذاری میشنیدم

گرمای تنت را به خیال های بیتاب میزدم

مهر بود و گرمی تو،شعر بود و مستی تو

باد بود و سردی تو

تو بودی و تنهایی من

نازک دل من بود و بی مهر و سختی تو...

دریایی از صفا،امنیت،آرامش،آزادی، رهایی...

ما بودیم و یک دریای بی پایان

عذاب بود و برای من مانده یک تن بی جان

ما بودیم وروح آزرده از عذاب

یک خلوت گرم و سستی شراب

شور و شوق بود و لرزش تن هامان

اضطراب بود و اندیشه فردامان

ما رفتیم و همه ماندند در یاد ها

ما ماندیم و این ها همه خواب بود...

15/3/88 – اصفهان-2:50 بامداد

تقدیم به کسی که روزی میشناختمش-دوست عزیزم  م.ع

 (این متن از خودم بود.)

 

 

 

هیچ وقت از خدا نخواه که تموم دنیا رو بهت بده،فقط بخواه کسی رو بهت بده که تو رو به تموم دنیا نده

سلام شیرین جون

خیلی دوست دارم خیلیم دلم برات تنگ شده،ولی تو همیشه کار داری، الان چند روزه که برگشتم تهران و ندیدمت، سوغاتیتم هنوز پیشم مونده! اگه وقت کردی قرار بذار همدیگه رو ببینیم.

 

 

 

 

 

بیهوده در اضطراب ماندیم همه

در تب و تاب عذاب ماندیم همه

این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد

عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه

 

نمیگویم فراموشم مکن هرگز ،ولی گاهی به یاد آور رفیقی را که میدانی نخواهی رفت از یادش

 

 

و عشق؛ تنها عشق میکند تو را به گرمی یک سیب مانوس

 

 

 

واژه نامک:

آسمانه=سقف

پنام=عایق

فرنود=دلیل،علت

تیر=عطارد

ناهید=زهره

بهرام=مریخ

هرمز=مشتری

کیوان=زحل

رز=تاک=درخت انگور

 

کوتاه از واژگان:

رنگین کمان=پیمان میان خدا و انسان که دیگر طوفان آب نخواهد فرستاد(پس از طوفان نوح)

حکمت متعالیه=مخلوط قرآن و حدیث و عرفان

 

 

آیا میدانستید؟

وقتی آریایی ها وارد فلات ایران شدند ابتدا در 7جای مختلف فلات 7دژ استوار ساختند و در آن مستقر شدند.این دژ ها آن ها را از حملات بومی ها در امان نگه میداشت، تا کم کم بومیان غیر متمدن که قدرت مقابله با آن ها را نداشتند به وجود این قوم نیرومند و صلح جو عادت کردند و تصمیم گرفتند که سازش کنند، و این دیری نپایید.

متمدن ترین اقوام بومی فلات عیلامی ها بودند که در نواحی زندگی میکردند که بعدا نام خوزستان گرفت.این قوم به سرعت با آریایی ها ادغام شد.

5تا از این 7 دژ اولیه عبارتند از:

پارتاکن=اصفهان کنونی

کمندان=قم امروزی

رگ=ری=تهران کنونی

آذر آبادگان=آذربایجان امروز

زرنگ=سرزمین نیمروز=سیستان کنونی

نکته:زمان مهاجرت آریایی ها تمام خطه سیستان و دشت کویر سرسبز بوده همچنین نواحی جنوبی ومرکزی ایران ،که امروز همه خشکند!

 

 

 

 

چند واژه ی دیگر:

وروگرد=بروجرد

تندیس=پیکره=مجسمه

مجسمه سازی= پیکره تراشی

پیرایه=آذین

نگارگری=نقاشی(روی بوم)

رنگ رزی=نقاشی(ساختمان)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 19:30 توسط آرین دخت|


آخرين مطالب
»
»
» پیغام دوست
»
» ادامه ی داستان دوازده رخ
» هزار و یک شب ازشاهنامه برای شهریاران عزیز!
» باز هم این سهراب است بزرگ و پر معنا،به رنگ یک آگاهی آرام، یک جوشش لطیف...
» بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
» ای جان جان بی تن مرو!
» باز هم گفتگویی با پدر حکمت ایران، فردوسی بزرگ

Design By : Pichak